غرب و شرق تا شما را از هویت اسلامی تان به خیال خام خودشان بیرون نبرند، آرام نخواهند نشست. امام روح الله                                     (دختران خمینی کبیر (ره (دختران خمینی کبیر (ره

صفحه نخست | پست الكترونيك | تمام مطالب وبلاگ | RSS

فیلم "قاعده تصادف"در مورد چند دختر و پسر جوان تئاتری است که 6 ماه است نمایشی را تمرین کرده و خود را برای شرکت در یک جشنواره خارجی آماده نموده اند. اما بدلیل عدم موافقت والدین شان با این سفر خارجی و نیز بطور کلی با تئاتر، هرکدام دروغی به خانواده شان گفته اند و در این میان شهرزاد که با دروغ به پدرش مخالف است، قضیه را با او در میان می گذارد ولی با مخالفت پدر مواجه می شود...

                                                  

داستان فیلم همان ماجرای همیشگی تفاوت و فاصله میان نسلها و در واقع این بار مظلومیت جوانان اهل تئاتر است که از والدین خود بخاطر تئاتر بریده اند؛ بجز شهرزاد که اعتقاد دارد دروغ و مخفی کاری کار درستی نیست و در مقابل پدرش صداقت به خرج می دهد ولی نهایتا پدر وی برای گروه مشکل تراشی کرده و همه برنامه هایشان را بر هم می زند. این موضوع از یک جهت این معنا را به ذهن متبادر می سازد که اگر شهرزاد نیز مثل سایر دوستانش عمل می کرد و دروغ می گفت، هیچ مشکلی هم پیش نمی آمد.

پدر شهرزاد (با بازی امیر جعفری) یک مرد ظاهرا متشخص است و علاقه زیادی به دخترش دارد ولی در گفتگوی طولانی وی با دخترش که منجر به کتک زدن شهرزاد نیز می شود، به هیچ نکته منطقی و قانع کننده ای مبنی بر دلیل مخالفتش با سفر شهرزاد اشاره نمی کند و در جواب دختر تنها به این مسئله اشاره می کند که اگه بری دیگه نمی تونم جمعت کنم! این جمله کمتر پذیرش مخاطب را بدنبال دارد؛ آن هم مخاطبی که قبل از این با شهرزاد و دوستانش آشنا شده و به آنها اطمینان نسبی پیدا کرده است؛ لذا شهرزاد را بیش از پدرش محق دانسته و با او سمپاتی بیشتری دارد. اما نقطه ضعف فیلم آنجاست که بدلیل زاویه نگاه سوگیرانه اش، نمی تواند بطور دقیق علت مخالفت برخی والدین را با این مسائل تشخیص بدهد و یا شاید بدلیل اینکه خود آن دلایل را قبول ندارد، پدر شهرزاد را نیز در گفتن آن دلایل دچار لکنت می کند.

می توان گفت خانواده در این فیلم جایگاه واقعی خود را ندارد و مقبولیت خانواده در مخالفت یا موافقتش با فرزندان تعیین می گردد و نهایتا فیلم آنها را تهدید می کند که: پدرومادرها دو راه بیشتر ندارند که یا در مقابل فرزند خود کوتاه بیایند و یا شاهد خودکشی یا فرار او از خانه باشند! در حالیکه در یک نگاه خانواده محور و مصلحانه، می بایست شهرزاد نیز بعنوان فرزند خودش را در مقابل خانواده اش هم مسئول می دانست نه فقط درمقابل علایق خودش.

                           

نکته بعدی جمع دوستانه و بسیار صمیمی این دخترو پسرها است؛ مسئله ای که فیلم با صداقت و بر اساس واقعیات بیرونی آن را نشان می دهد. از این لحاظ تصور نه فقط امثال پدرو مادر این جوانان، بلکه بسیاری از مردم از این قشر و فضای خاص حاکم بر آنان، مطابق با واقعیتی است که خود سازنده فیلم به آن اذعان کرده است ولی در عین حال از جهت دیگر با نشان دادن روابط میان این جوانها اعم از بگوبخندها و مشاجره ها و دعواها، دوست داشتنها، یک دلی ها و حتی چنددستگی شان، مخاطب که با شوخی هایشان خندیده و با ناراحتی شان ناراحت شده، بتدریج گویی خود نیز در جمع آنان بوده و با آنها زندگی کرده و همراه شده است. پس با آنها ارتباط حسی و تفاهمی بیشتری نیز برقرار می کند و نهایتا به این نتیجه می رسد که این قبیل جمع های دوستانه اصطلاحا اسمشان بد در رفته وگرنه کار اشتباهی انجام نمی دهند و گناهشان این است که بدنبال علاقه خود هستند ولی پدر و مادر آنها که یا حاج خانم و حاج آقا هستند و یا انسانهایی بی منطق و خودخواه مثل پدر شهرزاد، مخالفتشان هیچ وجهی ندارد. و تنها پدر یکی از دختران (با بازی امید روحانی) است که پدر خوب داستان ماست چرا که دخترش را از این سفر منع نمی کند و تنها او را می کشاند کناری و ظاهرا توصیه های ایمنی قبل و در طول سفر را به او یادآوری می کند! و سایر پدرومادرها بدند چرا که با فرزندشان مخالفت می کنند!

نکته تأسف آور اما اینجاست که هیأت داوران بی طرف و غیرمغرض (!) جشنواره سی و یکم فجر هم بر این مضامین مهر تأیید زدند و سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه را با افتخار به قاعده تصادف اهدا نمودند؛ یعنی تنها جایزه محتوا گرای جشنواره فجر پیش کش فیلمی با محتوای لیبرالیستی و ضد خانواده شد! 

در جاهایی فیلم اشتباهاتی را متوجه این جوانان می داند که از زبان کارگردان آنها که از سایرین معقول تر و فهمیده تر بنظر  می رسد، بیان می شود؛ آنجا که آنها با پدر شهرزاد دست به گریبان شدند و یا به خانه شهرزاد رفتند و پاسپورتش را برداشتند؛ اما دراین دومورد هم مخاطب می تواند اشتباهشان را بخاطر شرایط حساسشان توجیه کند.

این فیلم که دارای چندین پلان - سکانس طولانی همراه با حرکات تنش زای دوربین روی دست است و مخاطب را مکررا به یاد فیلم "درباره الی" اصغر فرهادی می اندازد، تقریبا به مانند آن فیلم نیز در عادی سازی روابط آزاد نامحرمان کوشش نموده و تا حدی هم موثر و موفق است؛ بویژه برای مخاطب به اصطلاح خاکستری اش.

فیلم که معلوم نیست مسئولین مغز متفکر بر چه اساسی آن را مناسب اکران نوروز دانسته اند، در پایان آن برخلاف درباره الی، دوستان شهرزاد، کار و هدفشان را فدای دوستی شان می کنند و دسته جمعی و با اتحاد، قهرمانانه از مقابل پدر شهرزاد عبور می کنند و این مقاومت و همبستگی، مورد تحسین و تشویق همان دسته مخاطب که سخنش رفت قرار می گیرد که: آفرین بر شما که شهرزاد را به دست پدرش نسپردید. مخاطب به چنین نتیجه ای می رسد چون در طول فیلم به این باور رسیده است که برای جوانان امروزی، جمع دوستانشان به مراتب دلچسب تر، امن تر و قابل اطمینان تر از محیط خانواده است!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392

احترام سادات(شیرین یزدان بخش) و فروغ (رابعه مدنی) سالهاست که با هم دوست صمیمی هستند و همسایه دیوار به دیوار. پسران هر دو به ترتیب حسین و محمد نیز از کودکی با هم دوست و همکلاس بوده اند و از قضا هر دو در جبهه به شهادت می رسند ولی پیکرشان هنوز بازنگشته. این است که در تمام این سالها شنبه اول هرماه به ستاد شهدای تفحص می روند تا از پسرانشان خبر بگیرند.

تا اینجای ماجرا همه چیز خوب و قانع کننده و طبیعی است و انسان را امیدوار می کند که چه عجب! نمردیم و بالاخره بعد از نودوبوقی یک فیلم درباره مادران شهدا می بینیم! که ان شاءالله مثل فیلمهایی نظیر گیلانه نیست که مادر جانباز فیلم، دلیل رفتن پسرش به جبهه را، رفیق بازی و تأثیر دوستان او می داند!

 یک روز که احترام به ستاد رفته، مسئولان جدیدی به آنجا آمده اند و مسئولین قبلی رفته اند و در همین حین به او خبر میدهند که پیکر پسرش حسین پیدا شده و او به یاد فروغ بیمار می افتد که مشخص شده به زودی از دنیا خواهد رفت. لذا برای شادکردن دل او تصمیم می گیرد بگوید که پیکر محمد است که پیدا شده ولی با مخالفت مسئول آنجا (صابر ابر) مواجه می شود و مجبور می شود به سراغ یکی از مسئولین سابق به نام مصطفوی (مسعود رایگان) برود و از او کمک بخواهد و نهایتا با ترفندی، مسئولین را راضی می کند و فروغ را برسر پیکر حسین می آورد. سپس احترام قبل از انجام مراسم تشییع از دنیا می رود.

اما اصل ماجرا در ادامه می آید و ما به تدریج با خصوصیات این دو مادر شهید و کس و کارشان و اتفاقات دیگر بیشتر آشنا می شویم و در می یابیم که این فروغ خانم به شدت اسیر شکم است! بله! اشتباه نخواندید! ایشان طوری با اشتیاق غذا می خورد که انسان محو ولع این پیرزن پرخور می شود و گاهی فراموش می کند که موضوع فیلم مادران شهداست؛ مادرانی که آن قدر چشم انتظار فرزندشان اند که مدام بین خانه و ستاد شهدا در رفت و آمدند برای گرفتن یک خبر از شهیدشان. آیا شکمو نشان دادن یک مادر شهید کاملا تصادفی است و باید خودمان را با این توجیه راضی کنیم که طبیعی است که انسان در سنین پیری به همچین مشکلی دچار شود و عبور کنیم؟

علاقمندی دیگر فروغ به کشیدن قلیان است و در واقع دل فروغ ظاهرا با چیز دیگری جز قلیان نمی توانست شاد شود که احترام آن را به او پیشنهاد می کند. البته در این مورد ممکن است ما متهم به سختگیری و مته به خشخاش گذاشتن شویم و گفته شود قلیان را که همه قدیمی ها می کشیدند و هیچ ایرادی هم نداشت و امری عادی بود. ماهم این مسئله را تأیید می کنیم ولی باید توجه داشت که اصرار کارگردان بر اینکه مادر شهید قصه اش پس از سالها ترک قلیان با تشویق احترام و نوه او دوباره به آن روی می آورد و اصرار هم دارد که این عمل را در پشت درهای بسته انجام دهد، کمی عجیب و قابل تأمل است! از این هم بگذریم که تنها فرزند او به نام زهره که خواهر شهید هم محسوب می شود، چند سالی هست که آن ور آب است.. و برویم سراغ احترام.

                                                               

وقتی احترام به ستاد شهدا می رود، می بیند همه چیز در حال تغییر و ساختمان در حال تعمیر و بازسازی است. صحنه ای که سریع مخاطب را به یاد پلانهای ابتدای "آژانس شیشه ای" می اندازد که در آن تعمیر ساختمان بنیاد شهید نشانه ای از تغییر نوع تفکر و بی توجهی آنها به شهدا و جانبازان دفاع مقدس بود. و در بوسیدن روی ماه، ظاهر قضیه بی توجهی مسئولین جوان تازه وارد آن به مادران شهید است. احترام به عنوان مادر شهیدی که پیکر فرزندش در تفحص پیدا شده، به این فکر می کند که پیکر محمد –پسر فروغ- هنوز بازنگشته و این پیرزن چشم به راه (؟) مطابق صحبت داماد احترام که پزشک است تا چند وقت دیگر بیشتر زنده نیست. لذا از مسئولین ستاد می خواهد که محمد را بجای حسین جا بزنند تا مادر تنها و بی کس محمد، ناکام از دیدن پسر از دنیا نرود. ولی با مخالفت مسئول جوان و تازه وارد ستاد روبرو می شود و اصرارهای احترام نیز تأثیری بر دل سنگ او ندارد و احترام درحالی که حسرت زمانی را می خورد که مسئولینی با درک بالا و دلسوز در ستاد بودند، به سراغ یکی از آنها به نام مصطفوی رفته و دست به دامان او می شود. کسی که پسرش معلوم نیست چه خلافی را مرتکب شده که به زندانش انداخته اند و  اعتقاد مصطفوی این است که این روشها درست نیست و جوان را جری تر می کند و لذا ظاهرا به همین دلیل او را از کار در ستاد اسقاطش کرده اند و حالا در یک اسقاطی اتومبیل کار می کند! احترام درددل خود را با شکوه به مصطفوی می گوید و ادامه می دهد که خواسته من زیاد نیست و مصطفوی با اوهمدلی کرده و می گوید شما هیچ وقت چیز زیادی نخواستی. احترام نیز می گوید: همه رفتن از اونجا... همه چی عوض شده! و از مصطفوی –این مسئول دلسوز دیروز(!)- استمداد می جوید. مصطفوی نیز با احترام و مهربانانه از مسئول شهدای تفحص ستاد می خواهد کار احترام را راه بیندازند و وقتی با برخورد او مواجه می شود به او می گوید که تو نگران پست و موقعیت خودت هستی نه اجرای مقررات. ولی مسئول جوان خام منفعت طلب ستاد همچنان با برخورد نامناسب با احترام، مخالفت میکند.

                              

           

از این موضوع هم می گذریم و فقط این نکته را یادآور می شویم که قاعدتا نمی بایست انتقاد فیلمساز نسبت به مسئولین "ستاد شهدا" باشد و گرنه چنین سوژه نادروغریبی را دستمایه کار خود نمی کرد و اگر دغدغه این حوزه را داشت، مستقیم می رفت به سراغ مشکلات جدی تر، واقعی تر و فراگیرتر خانواده های شهدا در ستاد.

مسئله دیگربرمی گردد به اطرافیان احترام. از جمله دخترش (به عنوان خواهر شهید) که ظاهری متفاوت با مادرش دارد و این شکل و شمایل به دختر خودش (نوه احترام) نیز با دوز بیشتر که مربوط به حوزه تفکر و اعتقاد اوست، سرایت کرده است. یعنی نسل اول: احترام، نسل دوم: دختر احترام (شبنم مقدمی) و نسل سوم: نوه احترام که دختری است با کاراکتر و تیپی کاملا آشنا و کلیشه ای که درس نمی خواند، دائما با لب تاپ و موبایل ور می رود و طبق معمول که ظاهرا در هر فیلمی حتما پای یک دوست پسر در زندگی دختر باید در میان باشد، در این فیلم نیز هست! این شد نماینده نسل ما! حال ما باید با چه زبانی به این آقایان بگوییم که به پیر، به پیغمبر که ما هم هستیم؟! حتی اگر شما نخواهید وجود و حضور ما را بعنوان بخش اعظم نسل سومی ها نادیده بگیرید! مایی که تیپ و ظاهرمان با نسل اول تفاوتی کرده و نه ان شاءالله تفکرمان؛ واگر تفاوتی بین ما و ایشان باشد در میزان خدمت به اسلام و انقلاب است که ما به گرد پای مادران و پدران شهدا هم نمی رسیم و آرزویمان آموختن و قدرشناسی از آنان است و بس.

        

نفر بعدی، داماد باکلاس و خوش تیپ احترام (شاهرخ فروتنیان) است که یکی از تفاوتهایش با ما ایرانی ها در تیپ فوکول کراواتی اوست و دیگری اینکه او اعتقاد دارد دختر جوانش اگر برود آن ور آب درس بخواند برایش بهتر است! (مثل زهره، دختر فروغ) احترام هم خطاب به این داماد جنتلمن، می گوید: تو که هیچ وقت دروغ نمیگی(!)... حداقل تو به من بگو قضیه چیه؟ عجب! پس از میان همه، این آدم است که هرگز دروغ نمی گوید! و اتفاقا که نه، طبق هماهنگی های انجام شده، نامش هم دکتر معتمدی است!

                      

احترامی که وقتی وارد جامعه ای می شود که در فیلم آلودگی و شلوغی و دعوا و کتک کاری و تصادف و مرگ تنها عناصر قابل مشاهده این جامعه هستند، احساس خفگی می کند و ماسک به صورت می زند (ظاهرا بدلیل بیماری تنفسی) و از این دوره و زمانه بسیار شاکی است و دلش برای مسئولین دلسوز قبلی ستاد تنگ شده؛ احترامی که نسبت به ترانه های ایرانی قدیمی به شدت نوستالژی دارد و معتقد است هیچ کس جز خودش و مصطفوی، یادش نمی آید یک زمانی در حوض پارک شهر چند دختر نوجوان غرق شدند(؟!)... و احترامی که در پاسخ به نوه اش که با ذوق زدگی می پرسد: یعنی دایی حسین هم ترانه های فرهاد و داریوشو گوش می کرده؟! خیلی عادی و خونسرد پاسخ می دهد: هر سنی اقتضای خودشو داره!، از میان همه افراد دور و برش، و در این بحبوحه غریبی و شکایتش از دوره و زمانه فعلی، تنها محرمی که برای خودش و فروغ می یابد، نوه اش است؛ همان نماینده نسل سومی که از فضائلش قبل از این سخن رفت! امر و نهی های مادربزرگانه اش هم به این دخترک که: داری میری کوچه مانتوتو بپوش... یا: به این سن رسیدی نماز نمی خونی چرا؟، یا آنکه وقتی دخترک می گوید: حال کردی چه جوری خالی بستم؟!، احترام او را بابت اصطلاح "حال کردی" سرزنش می کند ولی با دروغ گفتن نوه اش مشکلی ندارد(!)؛ اینها همه امرونهی های الکی و سطحی مادربزرگانه ای بیش نیست.

                  

حال آیا به نظر شما واقعا شخصیت حقیقی و مشترک میان اکثریت قاطع مادران شهدای ما  که هویت خود را در نسبتشان با شهید و اسلام و انقلاب و این نظام و رهبری آن می دانند و بارها آن را فریاد کرده و می کنند، در احترام سادات دیده می شود؟ کارگردانی که در این باره فیلم می سازد به راستی وظیفه ای در قبال این مادران ندارد؟ و این حق را دارد که قدر مطلق مادران شهدا را نادیده بگیرد و منویات سیاسی خودش بشود درددل مادرشهید قصه؟!

نهایتا احترام موفق می شود که محمد را به جای حسین جا بزند و دل فروغ را شاد کند و دست آخر هم این دو می خواهند به تشییع پیکر شهدا بروند که احترام زودتر از فروغ از دنیا می رود و تمام. و معلوم نیست که شهید که خونش میراث این سرزمین و مردم و رهبرش است و متعلق به همه، چرا این قدر دست به دست و مال من و مال تو می شود؟! و حالا که احترام این انسانیت و بزرگواری را به خرج داده و حسین را داده به فروغ (؟!) معلوم نیست چرا نمی توانیم صحنه حرف زدن  او با پسرش را زمانی که با او خلوت کرده ببینیم؟ آیا بنا به قول کارگردان این مسئله برای حفظ حریم خلوت این مادر و پسر است؟! آیا گریه کوتاه و مصنوعی احترام آن هم در حالی که پشتش به دوربین است و تأثیری بر مخاطب ندارد، برای نمایش احساسات یک مادر شهید کافی است؟ مگر اینکه بگوییم اصلا دغدغه اصلی فیلم، احساسات و دغدغه های خانواده های شهدا نبوده و انتخاب نقش "مادر شهید" برای روایت و پیشبرد قصه ، تنها محملی برای طرح تفکرات شخصی فیلمساز از زبان مادران شهدا و در واقع حقانیت بخشیدن و قابل پذیرش کردن آن تفکرات است که امیدواریم این گونه نباشد!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1391

مظهر احسان و جود خالق یکتا علیست

نور بخش ماه و خورشید جهان آرا علیست

در میان کل مردان ز ابتدا تا انتها

در مقام همسری، زیبنده ی زهرا علیست

شکوهمند ترین ازدواج عالم در چنین روز مبارکی بنا نهاده شد. اما از مهمترین موضوعاتی که باعث خوشبختی و زیبایی ازدواج این دو بزرگوار می توانیم بیان کنیم همتایی و کفو بودن آنهاست. امام خامنه ای نیز روی این موضوع تأکید داشته اند:

" در شرع مقدس اسلام، آنچه که معین شده است این است که دختر و پسر باید کفو یکدیگر باشند. و عمده ی مسأله در باب کفو؛ عبارت است از ایمان؛ یعنی هر دو مؤمن، هر دو دارای تقوا و پرهیزکاری و هر دو معتقد به مبانی الهی و اسلامی و عامل به آن ها باشند، این که تأمین شد، بقیه ی چیزها اهمیتی ندارد... وقتی تقوا و پاکدامنی و طهارت دختر و پسر معلوم شد، سایر چیزها را خدای متعال تأمین می فرماید.

در اسلام، ملاک این همکاری که اسمش زوجیت است؛ عبارت است از دین و تقوا که: المؤمن کفو المؤمنة والمسلم کفو المسلمة این ملاک دینی است.

البته در این زمینه، هر کس در راه خدا جلوتر، پیش قدم تر، فداکارتر، آگاه تر و به درد بخورتر و برای بندگان خدا نافع تر باشد، این بالاتر و بهتر است. ممکن است زن در آن حد نباشد، ایرادی ندارد. زن، خودش را به سمت او بکشاند، یا زن ممکن است بالا باشد، مرد به قدر او نباشد، پس مرد باید خود را به سمت او بکشاند."


یکی از بهترین هدایایی که می توانیم در سالروز ازدواج هر زوجی به آنها تقدیم کنیم، توصیه ای از امام آنهاست که پیام تبریک خود را بعد از خطبه عقد جوانان به آنها تقدیم کرده و حاوی چند نکته کلیدی است که هموااره راه گشای همه زوجین است:

" همسری شما جوانان عزیزی که پیوند دلها و جسمها و سرنوشتهاست صمیمانه به شما فرزندان عزیزم تبریک می گویم. توصیه می کنم به همسران خود مهر بورزید، به آنان وفادار باشید و خویشتن را در سرنوشت یکدیگر شریک بدانید. از گره افتادن در رشته ی زندگی مشترک برحذر باشید و گرههای کوچک و بی اهمیت را نادیده بگیرید. خداوند به شما خوشبختی و شادکامی و اعتلاء روحی عطا فرماید و کانون زندگیتان را با فرزندانی تندرست و صالح ، گرمی و روشنی ببخشد. انشاالله.

سید علی خامنه ای "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391

یک وقتی ما( حاج آقا قرائتی) در ستاد نماز نوشتیم آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت. نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است.

گفت در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفتم برویم به راننده بگوییم نگه‌دار، گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمی‌دارد، گفتم التماسش می‌کنیم، گفت نگه نمی‌دارد، گفتم تو به او بگو، گفت گفتم که نگه نمی‌دارد، بنشین! حالا بعداً قضا می‌کنی.
دیدم خورشید غروب نکرده است و گفتم بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، گفتم که آقاجان می‌شود امروز شما دخالت نکنی؟ امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم، گفت خوب هر غلطی می‌خواهی بکن.


می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد، زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون، دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو، شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت، قرآن یک آیه دارد می‌گوید کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/96 یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم. شاگرد شوفر نگاه کرد دید دختر وسط اتوبوس نشسته دارد وضو می‌گیرد، گفت دختر چه می‌کنی؟ گفت آقا من وضو می‌گیرم ولی سعی می‌کنم آب به اتوبوس نچکد، می‌خواهم روی صندلی نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک خورده نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت عباس آقا، راننده، ببین این دارد وضو می‌گیرد، راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید در آینه هم دختر را می‌دید، هی جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، مهر دختر در دل راننده هم نشست، گفت دختر عزیزم می‌خواهی نماز بخوانی؟ من می‌ایستم، ماشین را کشید کنار گفت نماز بخوان آقاجان، آفرین، چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی وایسا او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست. دختر می‌گفت وقتی اتوبوس ایستاد من پیاده شدم و شروع کردم الله اکبر، یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاه کردند او گفت من هم نخواندم، من هم نخواندم، او گفت ببین چه دختر باهمتی، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت حجت است، خواهند گفت این دختر اراده کرد ماشین ایستاد، می‌گفت یکی یکی آنهایی هم که نخوانده بودند ایستادند، گفت یک مرتبه دیدم پشت سرم یک مشت دارند نماز می‌خوانند. گفت شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد، منِ بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391

بالاخره در نبرد بين امام هادى (عليه‌السّلام) و خلفايى كه در زمان ايشان بودند، آن كس كه ظاهراً و باطناً پيروز شد، حضرت هادى (عليه‌السّلام) بود؛ اين بايد در همه‌ى بيانات و اظهارات ما مورد نظر باشد. در زمان امامت آن بزرگوار شش خليفه، يكى پس از ديگرى، آمدند و به درك واصل شدند. آخرين نفر آنها، «معتز» بود كه حضرت را شهيد كرد و خودش هم به فاصله‌ى كوتاهى مُرد. اين خلفا غالباً با ذلت مردند؛ يكى به‌دست پسرش كشته شد، ديگرى به دست برادرزاده‌اش و به همين ترتيب بنى‌عباس تارومار شدند؛ به عكسِ شيعه. شيعه در دوران حضرت هادى و حضرت عسگرى (عليهماالسّلام) و در آن شدت عمل روزبه‌روز وسعت پيدا كرد؛ قوى‌تر شد.
حضرت هادى (عليه‌السّلام) چهل و دو سال عمر كردند كه بيست سالش را در سامرا بودند؛ آن‌جا مزرعه داشتند و در آن شهر كار و زندگى مى‌كردند. سامرا در واقع مثل يك پادگان بود و آن را معتصم ساخت تا غلامان تركِ نزديك به خود را - با تركهاى خودمان؛ تركهاى آذربايجان و ساير نقاط اشتباه نشود - كه از تركستان و سمرقند و از همين منطقه‌ى مغولستان و آسياى شرقى آورده بود، در سامرا نگه دارد. اين عده چون تازه اسلام آورده بودند، ائمه و مؤمنان را نمى‌شناختند و از اسلام سر در نمى‌آوردند. به همين دليل، مزاحم مردم مى‌شدند و با عربها - مردم بغداد - اختلاف پيدا كردند. در همين شهر سامرا عده‌ى قابل توجهى از بزرگان شيعه در زمان امام هادى (عليه‌السّلام) جمع شدند و حضرت توانست آنها را اداره كند و به وسيله‌ى آنها پيام امامت را به سرتاسر دنياى اسلام - با نامه‌نگارى و... - برساند. اين شبكه‌هاى شيعه در قم، خراسان، رى، مدينه، يمن و در مناطق دوردست و در همه‌ى اقطار دنيا را همين عده توانستند رواج بدهند و روزبه‌روز تعداد افرادى را كه مؤمن به اين مكتب هستند، زيادتر كنند. امام هادى همه‌ى اين كارها را در زير برق شمشير تيز و خونريز همان شش خليفه و على‌رغم آنها انجام داده است. حديث معروفى درباره‌ى وفات حضرت هادى (عليه‌السّلام) هست كه از عبارت آن معلوم مى‌شود كه عده‌ى قابل توجهى از شيعيان در سامرا جمع شده بودند؛ به‌گونه‌اى كه دستگاه خلافت هم آنها را نمى‌شناخت؛ چون اگر مى‌شناخت، همه‌شان را تارومار مى‌كرد؛ اما اين عده چون شبكه‌ى قوى‌اى به‌وجود آورده بودند، دستگاه خلافت نمى‌توانست به آنها دسترسى پيدا كند.
يك روزِ مجاهدت اين بزرگوارها - ائمه (عليهم‌السّلام) - به قدر سالها اثر مى‌گذاشت؛ يك روز از زندگى مبارك اينها مثل جماعتى كه سالها كار كنند، در جامعه اثر مى‌گذاشت. اين بزرگواران دين را همين‌طور حفظ كردند، والّا دينى كه در رأسش متوكل و معتز و معتصم و مأمون باشد و علمايش اشخاصى باشند مثل يحيى‌بن‌اكثم كه با آن‌كه عالم دستگاه بودند، خودشان از فساق و فجار درجه يكِ علنى بودند، اصلاً نبايد بماند؛ بايد همان روزها بكل كلكِ آن كنده مى‌شد؛ تمام مى‌شد. اين مجاهدت و تلاش ائمه (عليهم‌السّلام) نه فقط تشيع بلكه قرآن، اسلام و معارف دينى را حفظ كرد؛ اين است خاصيت بندگان خالص و مخلص و اولياى خدا. اگر اسلام انسانهاى كمربسته نداشت، نمى‌توانست بعد از هزار و دويست، سيصد سال تازه زنده شود و بيدارى اسلامى به‌وجود بيايد؛ بايد يواش يواش از بين مى‌رفت. اگر اسلام كسانى را نداشت كه بعد از پيغمبر اين معارف عظيم را در ذهن تاريخ بشرى و در تاريخ اسلامى نهادينه كنند، بايد از بين مى‌رفت؛ تمام مى‌شد و اصلاً هيچ چيزش نمى‌ماند؛ اگر هم مى‌ماند، از معارف چيزى باقى نمى‌ماند؛ مثل مسيحيت و يهوديتى كه حالا از معارف اصلى‌شان تقريباً هيچ‌چيز باقى نمانده است. اين‌كه قرآن سالم بماند، حديث نبوى بماند، اين همه احكام و معارف بماند و معارف اسلامى بعد از هزار سال بتواند در رأس معارف بشرى خودش را نشان دهد، كار طبيعى نبود؛ كار غيرطبيعى بود كه با مجاهدت انجام گرفت. البته در راه اين كار بزرگ، كتك‌خوردن، زندان‌رفتن و كشته‌شدن هم هست، كه اينها براى اين بزرگوارها چيزى نبود.
ائمه‌ى ما در طول اين دويست‌وپنجاه سال امامت - از روز رحلت نبى مكرم اسلام (صلّى‌اللَه‌عليه‌وآله) تا روز وفات حضرت عسكرى، دويست‌وپنجاه سال است - خيلى زجر كشيدند، كشته شدند، مظلوم واقع شدند و جا هم دارد برايشان گريه كنيم؛ مظلوميت‌شان دلها و عواطف را به خود متوجه كرده است؛ اما اين مظلومها غلبه كردند؛ هم مقطعى غلبه كردند، هم در مجموع و در طول زمان.


منبع: khamenei.ir


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391